
شاید نام ابوهارون مکفوف را شنیده باشید؛ مردی که از نعمت بینایی ظاهری محروم بود، اما بینش قلبیاش از بسیاری از بینایان زمانه عمیقتر بود. داستان او، روایت خواندنیِ شناخت است؛ شناختی که نه با چشم، بلکه با دل اتفاق افتاد و پردهای از حقیقت حس حضور امام زمان علیه السلام را برای ما کنار میزند.
داستان از جایی آغاز میشود که ابوبصیر میگوید همراه امام باقر علیهالسلام وارد مسجد پیامبر شدیم. مسجد پر از جمعیت بود. امام آرام به من فرمودند از مردم بپرس آیا مرا میبینند؟
از هر که پرسیدم، پاسخ یکی بود:
"امروز اصلاً امام باقر را ندیدهایم."
تعجب میکردم. امام در میان جمع حضور داشت، اما چشمها توان دیدنش را نداشتند. گویی پردهای نادیدنی میان نگاهها و حقیقت کشیده شده بود.
در همین هنگام، ابوهارون مکفوف، مردی نابینا، وارد مسجد شد.
امام فرمودند: "از همین ابوهارون بپرس آیا مرا میبیند؟"
با تردید پرسیدم آیا امام باقر را ندیدهای؟
بیدرنگ پاسخ داد: "مگر همین آقایی که کنار تو ایستادهاند امام باقر نیستند؟"
آن لحظه فهمیدم دیدن، فقط کار چشم نیست.
دل هم سهمی دارد، شاید از همه بیشتر.
از او پرسیدم چگونه فهمیدی؟
گفت: "چطور نفهمم، وقتی نور امام آشکار است."
دلش میدید، و چه دیدنی!
اندکی بعد، مردی آفریقایی وارد مسجد شد. امام باقر علیهالسلام به او فرمودند: "حال راشد چگونه است؟"
عرض کرد: "خوب است و سلام میرساند."
امام فرمودند: "خدا او را رحمت کند."
مرد با شگفتی پرسید: مگر او از دنیا رفته؟
و امام فرمودند:
آیا گمان کردهاید برای ما در میان شما چشمهای بینا و گوشهای شنوا نیست؟ به خدا سوگند هیچ چیز از اعمال شما بر ما پوشیده نیست. پس ما را در همه حال حاضر بدانید.
دوستان عزیز،
یکی از اساسیترین شاخصههای زندگی مهدوی، همین توجه پیوسته به حضور امام زمان است.
حضرت در میان ما زندگی میکنند، روی همین زمین قدم میزنند؛
این ما هستیم که چشم دیدن نداریم.
باید دل را آنقدر شفاف کنیم که حضور را احساس کنیم، نه فقط دربارهاش بشنویم.
دیدن روی تو، چشم دگری میخواهد
منظر حسن تو، صاحبنظری میخواهد
باید از هر دو جهان، بیخبرش گردانند
هر که از کوی وصالت، خبری میخواهد
تا مگر تیر دعایم، به اجابت برسد
نالهام، سوز و نوایم، اثری میخواهد
تا که خاکستر خود، وقف قدوم تو کنم
دلم از آتش عشقت، شرری میخواهد
لب خندان تو را دیدن و لبخند زدن
چشم گریان ز گل، پاکتری میخواهد (شعر)
اینکه ما امام زمان را با چشم نمیبینیم، دلیل بر نبودن ایشان نیست؛
همانطور که عمری خدا را بندگی میکنیم اما او را با چشم نمیبینیم و با این حال هیچ مؤمنی در حضور دائمیاش تردید ندارد.
ما خدا را نمیبینیم، اما آثارش را در همهچیز میبینیم؛
در تپش قلب، در طلوع خورشید، در آرامش بعد از دعا.
پس چرا وقتی نوبت به امام میرسد، غیبت یا نادیدن را دلیل بر نبودن میگیریم؟
امام، حجت زنده خدا بر زمین است؛
حاضر است، ناظر است، همراه است.
اما چشمها همیشه شایسته دیدن نیستند.
همانطور که ابوهارون مکفوف با آنکه نابینا بود، با دلش دید،
و بسیاری با چشمهای سالم، ندیدند.
اگر امام را نمیبینیم،
باید به دیدن دل شک کنیم، نه به بودن امام.
همان خدایی که دیده نمیشود اما همیشه هست،
همان قانون را برای ولیّاش نیز قرار داده است؛
حضور بدون رؤیت،
وجود بدون نمایش،
و نور بدون اجبار به دیده شدن.
مشکل، غیبت امام نیست؛
مشکل، غیبت دلهای ما از حضور اوست
هیچ دیدگاهی ثبت نشده است!
اولین نفری باشید که نظر خود را ثبت میکند