
حکایتی که می خوانید، داستان شگفت انگیز مردی است که دست از همه گناهان خود کشید به خاطر وعده ای که از امام صادق علیه السلام دریافت کرد. حکایت همسایه ابوبصیر، به انسان های گناهکار، قوت قلبی می دهد تا به خدا و امام زمانشان باز گردند؛ از هر جایی که هستند! با هرچقدر بار گناهی که بر دوش دارند! امام زمان علیه السلام به وعده خود وفا خواهند کرد.
ابوبصیر میگوید: همسایهای داشتم که از کارگزاران حکومت بود و مال فراوانی به دست آورده بود؛ مالی که بیشترش رنگ حرام داشت. شبها خانهاش پر میشد از مهمانیهای لهو و لعب، صدای آواز و بساط عیشی که تا نیمهشب ادامه داشت.
همسایگی با او برایم سخت بود. هم آزار صدا و رفتوآمدها را میدیدم و هم میسوختم از اینکه جمعی در کنار خانهام برای نافرمانی خدا گرد هم میآیند. بارها به او تذکر دادم، نصیحتش کردم و خواستم دست از این راه بردارد، اما گوشش بدهکار نبود.
روزی حرف دلش را گفت. با صدایی شکسته گفت:
«ابوبصیر! من مردی گرفتارم؛ گرفتار دنیا و گناه. تو پاکی و حال مرا نمیفهمی. میخواهم توبه کنم، اما نمیتوانم از این همه آلودگی دل بکنم. اگر روزی نزد امام صادق علیهالسلام رفتی، حال مرا برای ایشان بگو؛ شاید خدا به واسطه شما مرا نجات دهد.»
این حرف در دلم نشست. در سفر بعدی به مدینه، وقتی به محضر امام صادق علیهالسلام رسیدم، ماجرا را تعریف کردم. حضرت فرمودند: «وقتی به کوفه بازگشتی، آن مرد به دیدنت میآید. به او بگو: جعفر بن محمد میگوید هر چه از راه حرام به دست آوردهای رها کن، تا من نیز از جانب خدا بهشت را برای تو ضمانت کنم.»
وقتی به کوفه برگشتم، همانگونه که امام فرموده بودند، همسایهام به دیدنم آمد. پیام حضرت را برایش گفتم. ناگهان اشک در چشمانش جمع شد و گفت:
«راست میگویی؟ امام صادق چنین وعدهای دادهاند؟»
قسم خوردم که سخن امام است. همانجا تصمیمش را گرفت:
«پس همهچیز تعطیل! بساط گناه و مال حرام را کنار میگذارم.»
چند روز گذشت و از او خبری نشد. بعد برایم پیغام فرستاد. وقتی رفتم، پشت در خانهاش ایستادم. گفتم: «کجایی؟ چند روز از تو خبری نیست؟»
گفت: «حتی لباسهای تنم را فروختهام و اموال مردم را بازگرداندهام. چیزی برایم نمانده، اما به وعده امام و صاحبت جعفر بن محمد الصادق علیه السلام امید دارم»
دلام لرزید. رفتم و از مؤمنان کمک گرفتم تا برایش لباس و وسایل اولیه زندگی تهیه کنیم. او دیگر آن مرد گذشته نبود؛ دلش سبک شده بود و نگاهش آرام.
مدتی بعد خبر رسید که بیمار شده و حالش وخیم است. خودم را رساندم. هرچه توانستم برای درمانش کردم، اما زمان رفتنش فرا رسیده بود. در لحظات آخر، دستم را گرفت و با نفسهای بریده گفت: «ابوبصیر… مولایت امام صادق به وعدهاش وفا کرد…»
و این آخرین جملهاش بود.
در سفر بعدی به مدینه، به دیدار امام صادق علیهالسلام رفتم. هنوز یک پایم در کوچه بود و پای دیگرم در آستانه خانه، که صدای حضرت را شنیدم:
یَا أَبَا بَصِیرٍ، قَدْ وَفَیْنَا لِصَاحِبِکَ
ای ابوبصیر، ما به وعدهای که به دوستت داده بودیم وفا کردیم
این حکایت، امیدی است برای هر دل خستهای که زیر بار گناه مانده است؛ راه بازگشت همیشه هست و وعده اولیای الهی، هرگز بیوفا نمیماند.
هیچ دیدگاهی ثبت نشده است!
اولین نفری باشید که نظر خود را ثبت میکند