
قضیه تشرف یاقوت سمّان یا همان روغن فروش سنّی مذهبی که تک و تنها در بیابان، به حالت اضطرار افتاد و شروع به استغاثه به ساحت قدس امام زمان علیه السلام نمود، مدلی بی نظیر از یاری رسانی امام غائب شیعیان است که نشانگر مهر و عطوفت ایشان نسبت به مردمان گم گشته و گمراه است.
یکی از علما میگفت: "از مسیر طویریج با کشتی راهی بودم... یا از نجف به کربلا، یا شاید برعکس. دقیق یادم نیست."
توی اون کشتی، چند نفر بودن، همه در حال خوشگذرونی، شوخی، خنده، سروصدا...
ولی یه نفر بینشون بود که زمین تا آسمون با بقیه فرق داشت.
نه میخندید، نه شوخی میکرد، نه حتی نگاهی بهشون میانداخت.
خیلی باوقار و سنگین بود.
کنارشون بود، ولی انگار اصلاً نبود.
متعجب شدم. پیش خودم گفتم: "این دیگه کیه بین این همه مردم خوش گذرون؟"
وقتی یه جا توقف کردیم و پیاده شدیم، تو راه دیدمش.
رفتم جلو، گفتم: تو کی هستی و با اینا چه نسبتی داری؟ چرا اونا اونجورن و تو اینجوری؟
لبخندی زد و گفت:
اسم من یاقوته و روغن فروشی می کنم. اینا همه اهل قبیله من هستن. همشون سنی مذهبن. فقط من یکی شیعهام!
گفتم:
چی شد که شیعه شدی؟
یاقوت شروع کرد به تعریف کردن...
یهبار همراه با دوستام با یه قافله تو بیابون سفر میکردم. خوابم برد.
وقتی بیدار شدم، دیدم همه رفتن حتی دوستام من رو تنها گذاشتن!
من موندم و بیابون.
راه رو گم کردم.
درمونده، خسته، ناامید...
من که پدرم سنی مذهب بود و مادرم شیعه و خودم هم مذهب خلفا رو به تبع پدرم انتخاب کرده بودم، شروع کردم به توسل جستن به خلفا و امامان اهل تسنن... اما خبری نشد!
یاقوت میگه ناگهان یاد مامانم افتادم...
اون شیعه بود...
یه وقتایی میگفت: ما امامی داریم که هر کس درمانده شد، بیچاره شد از همه جا، بریده شد، بگه "یا ابا صالح المهدی" او به دادش می رسه
اگه یه روزی هیچی و هیچکس به دردت نخورد، بگو:
"یا ابا صالح المهدی! در این صحرا به داد من برس"
تا اینو گفتم، دیدم یک مرد کنارم داره راه میره.
یه عمامه سبز سرش بود.
چهرهش... وصفنشدنی.
یه نگاه کرد... تمام غم هام رفت.
به من فرمود:
"چند قدم که بری، میرسی به شهری که همه شیعه هستن"
گفتم:
"تو رو خدا تنهام نذار..."
فرمود:
الان هزار نفر دیگه روی زمین هستن... که دارن میگن: «المُستَغاثُ بِکَ یا ابا صالح» و من باید به داد اونا هم برسم.
اینو گفت و دیدم کسی نیست. چند قدم برداشتم، دیدم در شهر حله ام فرداش قافله هم رسید...
بعدش رفتم سراغ یه عالم بزرگ تو شهر حله و شیعه شدم و عقائد دینم رو از او یاد گرفتم.
یک روز یاقوت به اون عالم بزرگ میگه:
"میشه دوباره اون آقا رو ببینم؟"
عالم گفت:
"چهل شب جمعه برو کربلا، زیارت امام حسین علیه السلام، با این ترتیب، اما با اخلاص"
یاقوتم میگه: رفتم. چهل شب!
شب آخر، در بسته بود. مأمورا تذکره یا همون مجوز عبور و مرور میخواستن. من نداشتم.
همونجا وایسادم، دوباره شدم همون آدم درمونده اون بیابون... آخه من چهل شب جمعه اومدم کربلا، همین شب آخری دارم محروم میشم از زیارت ...
و درست همون موقع...
اون مرد رو اون سمت دروازه دیدم. داشت میومد سمتم
ولی این بار، عمامهش سفید بود.
اومد سمتم، دستمو گرفت...
از جلوی مامورای حکومتی رد شدم و هیچکس هم منو ندید. یک دفعه برگشتم که بگم آقا عبور کردیم و مامورا ما رو ندیدن که دیدم تنهای تنهام و کسی همراهم نیس
نتیجه آن تشرف این بود که یاقوت دیگر نمی توانست از امامش جدا شود،
یاقوت می خواست که با امام زمان خود زندگی کند
یاقوت در بیابان گم شد تا راه را پیدا کند…
ما اما در شلوغی دنیا گم شدهایم و خیال میکنیم هنوز راه را بلدیم.
او وقتی از همه برید، «یا مهدی» گفت و نجات پیدا کرد؛
ما هنوز چشم به امیدهای پوچ داریم و منتظر معجزهایم.
کاش یاد بگیریم پیش از آنکه کاملاً درمانده شویم،
پیش از آنکه درِ همه جا به رویمان بسته شود،
دلمان را به همان امید زنده گره بزنیم…
المستغاث بک یا اباصالح المهدی…
اگر روزی در بیابان دنیا گم شدیم،
به داد دلهای ما هم برس…
هیچ دیدگاهی ثبت نشده است!
اولین نفری باشید که نظر خود را ثبت میکند