
در این صفحه داستان تشرف مردی را می خوانید که خود را در هر لحظه آماده یاری امام زمانش کرده بود و هنگامی که بر سر عقیده و ایمانش پیکار در گرفت، پای یاری امام زمانش ایستادگی کرد. داستان تشرف زخم خورده صفین، برای ما هم که چندین قرن از آن پیکار می گذرد، بسیار آموزنده خواهد بود؛ برای ما که در آرزوی یاری امام زمان خود هستیم.
روایت از جایی شروع میشود که محیالدین اربلی میگوید روزی در محضر پدرم نشسته بودم. مردی هم کنار او بود. لحظهای چرتش گرفت، عمامه از سرش افتاد و ناگهان ضربهای هولناک بر سرش نمایان شد. پدرم از او پرسید:
"این زخم از کجاست؟"
مرد گفت:
"این، ضربهی روز صفین است"
همه متعجب شدند. مگر ممکن است کسی که قرنها بعد زندگی میکند، زخم صفین بر سر داشته باشد؟ به او گفتند:
"صفین کجا و تو کجا؟"
مرد عمامه بهسر آهی کشید و گفت:
"داستان من از جایی شروع شد که عازم مصر بودم. در راه، مردی از غزه همسفرم شد. صحبتمان به جنگ صفین کشید. او با جسارت گفت: اگر من در آن روز بودم، شمشیرم را از خون علی (علیه السلام) و یارانش سیراب میکردم.
من هم بیدرنگ گفتم: و اگر من بودم، شمشیرم را از خون معاویه و پیروانش سیراب میکردم.
بحث بالا گرفت… تا آنجا که گفتیم پس همینجا صفین ماست! و با هم درگیر شدیم. نبردی سخت در گرفت. ضربهای خوردم، زمین افتادم و چیزی نمانده بود جان بدهم"
میگوید در همان حال بیهوشی، احساس کردم کسی با سرِ نیزه مرا بیدار کرد. چشم که باز کردم، دیدم آقایی بر بالین من ایستاده است. از اسب فرود آمد، دستش را بر زخم سرم کشید… و همان لحظه، زخم کاملاً بهبود یافت.
بعد آقا فرمود:
"اینجا بمان"
لحظاتی بعد بازگشت، در حالی که سر بریده دشمن مرا در دست داشت و فرمود:
"این، سر دشمن توست. تو ما را یاری کردی، ما هم تو را یاری کردیم؛ و خداوند حتماً یاری میکند هر کسی را که او را یاری کند"
آن مرد با شگفتی پرسید:
"شما کی هستی؟"
آقا فرمود:
"من صاحبالامر هستم"
و در پایان آقا امام زمان علیه السلام به او فرمود:
"هر وقت درباره این زخم از تو پرسیدند، بگو آن را در صفین خوردهام"
این روایت، فقط یک معجزه حیرتانگیز نیست. یک درس عمیق معرفتی در دل خود دارد:
نصرت حقیقی، از آمادگی قلب شروع میشود، به زمان و مکان وابسته نیست!
آن مرد، قرنها بعد از صفین زندگی میکرد؛ اما موضعش، موضع صفین بود. در لحظهای که هنوز نه معرکهای بود و نه پرچمی، او با تمام وجودش ایستاد و گفت: «من طرفِ امیرالمومنینام.» و همین ایستادن، او را به دایره نصرت حقیقی پیوند زد.
آنجاست که معنا روشن میشود:
"تو ما را یاری نکردی؛ در حقیقت خدا را یاری کردی، و این خداست که تو را یاری میکند"
شفای یک زخم، کار دست معمولی نیست. وقتی دستی بر سر کشیده شد و جراحتی عمیق به یک لحظه التیام یافت، آن قدرت ولایی امامت است.
این روایت، بیش از آنکه قصه یک زخم باشد، دستورالعمل سبک زندگی مهدوی است؛ سبک زندگیِ انسانِ منتظر. انتظاری که در آن، انسان پیش از آنکه با شمشیر آماده شود، با دلش آماده میشود. یعنی در انتخابها، موضعگیریها، حرفها، کسبوکار، روابط و حتی در خلوتِ دل، سمتِ ولیّ خدا بودن. و کسی که منتظر واقعی باشد، تقدم و تأخر غیبت، نمی تواند به ایمان او صدمه ای وارد کند.
هیچ دیدگاهی ثبت نشده است!
اولین نفری باشید که نظر خود را ثبت میکند